***
نمیخواین امضا کنین؟ یعنی هیــــــــــــــــــــــــــچ دینی ندارین بهشون؟
پیشنوشت: تقریباً هفتهای یه بار یه سمینار توی دانشکده برگزار میشه که حضورش برامون عرفاً اجباریه. نتهایی که گاه و بیگاه از این جلسهها برمیدارم دارن یه جا تلنبار میشن و چون توی کار خودم تاثیر چندانی ندارن و کلهم هم پوکتر از اونه که مدت قابل اعتمادی محتویاتشون رو نگه داره، مطمئنم دیر یا زود از ناحیهی ملاج به بخارشدگی دچار خواهند شد و به هدر میرن. گفتم یه سری اطلاعات پراکنده که توی این جلسهها کسب میکنم رو از این به بعد اینجا بنویسم شاید اتفاقی از توی این انباریِ شلوغ پلوغِ دیتا، برای یه آدم حسابی چیز بدرد بخوری در اومد:
اولین جلسه، سمیناری بود در مورد اهمیت investigative reporting در peace journalism. ارائه دهندهش هم یه پروفسور میانسال انگلیسی به اسم دانکن مککارگو بود که با اون نیش باز و کلهی کچل و شکم بابابزرگیش که به از ما نباشه چند قدم جلوتر از خودش حرکت میکرد، خیلی ماهرانه مارمولک درونش رو از دید (شرط میبندم حتی خودش) مخفی میکرد.
این بنیبشر چند هفتهی اخیر رو در شرایطی توی منطقهی مسلموننشین تایلند به تهیهی گزارش، مصاحبه با مردم محلی و تکمیل کردن مقالهش گذرونده بود که تانکهای نظامی ماهی چند بار بصورت رندوم توی یکی از خیابونهای شهر توقف میکردن و مسلسلهاشون رو در جهت دلخواه ول میدادن. برخورد مسلمونها هم با یه فریتینکرِ! سفید، در حالی که تا اونموقع چندتا مراسم گردنزنی توی چایخونههای شهر برای بوداییها ترتیب داده بودن، کاملاً غیر قابل حدس بهنظر میرسید.
به هر حال این آقای خندان ما بدون اینکه حتی یک زخم از یکی از خونینترین جنگهای عقیدتی-جداییطلبانهی قرن بیست و یکم برداره، در حالیکه سهشنبه ظهر ناهارش رو توی یکی از همون Execution Centre!های جنوب تایلند خورده بود، چهارشنبه ساعت یک و نیم بعد از ظهر با شمایلی که به نظر میرسید همین دم در خاک و خل لباسش رو تکونده باشه توی دانشکدهی ما ظاهر شد، یه عکس از مسلمونهای جداییطلب تایلند رو روی پروژکتور گذاشت و یک ساعت تمام یک نفس جلوی همون عکس حرف زد، طوری که مارکو (رییس جلسه) چند بار مجبور شد ازش درخواستِ فرصت کنه تا تماشاچیها نفس بگیرن! دست آخر هم در یک حرکت کاملاً آکادمیک چند تا کپی از مقالهای رو که هنوز تاییدیهی هیچ ژورنالی رو نگرفته بود (و خطر دزدیدنش خیلی بالا بود)، سپرد دست دانشجوهای خبرنگاری دانشکده و در حالی که از نگاه تک تک حاضرین جلسه یه «خدا عقلت بده» به طرفش پرتاب میشد، به مقصد نامعلومی فلنگو بست. (شرط میبندم مقالهش رو هم به جای عبارات رسمی و دانشگاهی، هر سه خط یه بار از تکیهکلام محبوبش "hell lot better" پر کرده بود.)
طفلی مارکو که فرصت نکرد موظفمون کنه پیام خصمناکش رو به همهی کسانی که سخنرانی همچین تیکهای رو از دست داده بودن برسونیم، چون مجبور شد با آخرین سرعت ممکن بذاره دنبال طرف و تا دم در همراهیش کنه تا این آخرین بند از رسوماتِ کلاسیکِ آکادمیا هم در عرض همین چند ساعت ناقابل جلوی چشماش دود نشه.
بـــــــــــــــــــــــــــــاری! در تمام این یک ساعتی که عمو دانکن ما با سرعت سرسامآورش مشغول واژهپراکنی بود و مارکو چشمغرههای عاقل-اندر-نمکنشناس به صندلیهای خالیِ اتاق سمینار مینداخت (جمعاً چهار نفر توی سمینار شرکت کرده بودن که یکیشون دانشجوی ژورنالیسم نبود و یکیشون اصلاً دانشجو نبود!)، موارد زیر از کل قضیه دستگیرم شد:
وقتی جنبشهای جداییطلبانهی مسلمونهای مالزیاییالاصل جنوب تایلند از جولای ۲۰۰۴ به اینطرف شدت پیدا کرد، ارتش که همون موقع هم رسماً نهاد مستقل از دولتی به حساب میومد، شروع کرد به پیچیدن نسخهی خودش برای جداییطلبها.
روز یکشنبه بیست و وپنجم اکتبر ۲۰۰۴، ۳۰۰ نفر از مسلمونهای معترض روبروی ادارهی پلیس شهر ناراتهیوات (یکی از سه تا شهر محل درگیری) تجمع کردن و ارتش برای به رخ کشیدن قدرتش ۱۰۰۰ نفر رو یکجا دستگیر کرد. البته همونطور که همهمون میدونیم هزارتا یعنی خیلی و مسلماً چپوندن این خیلی آدم توی چند تا کامیون و چند ساعت رانندگی کردن، یعنی از اون طرف ۷۸ تا جسد خفه شده از کامیون میاد بیرون. اعتراضها و برخوردها بعد از این قضیه بدجوری شدت گرفت، طوری که بعضی از خبرگزاریها تعداد کشتهشدهها رو تا امروز نزدیک ۱۹۰۰ نفر اعلام کردن.
تقریباً ۱۱ ماه بعد از اون حادثه دو تا مسلمون که توی یه چایخونه مشغول صبحانه خوردن بودن هدف گلولهی یکی از همین شلیکهای بیهدف تانکهای نظامی قرار میگیرن که خود این قضیه به خشونتهای بیشتری منجر میشه. از جمله گروگان گرفتن دو تا تفنگدار نیروی دریایی که شانسشون تپیده بود و درست تو بحبوجهی درگیری، ماشینشون وسط خیابون خاموش کرده بود (۱۹ اکتبر ۲۰۰۴). گروگانها تا دو روز توی زیرزمین یه خونه زندانی بودن، در حالی که دور تا دور خونه رو زنها و بچههای محلههای مسلمون نشین گرفته بودن و پلاکاردهایی به زبون نیمچه مالزیاییِ خودشون بالای سرشون خودنمایی میکرد.
مشکل اصلی همینجا خودش رو نشون داد. پلاکاردها از خبرنگارهای کشور مالزی میخواستن که برای پوشش اتفاقاتی که در دو سال خیر توی این سه شهر افتاده بود به تایلند بیان. دو روز بعد که هر دو گروگان تا سر حد مرگ کتک خوردن و جسدهاشون تحویل ارتش داده شد، زمزههایی در مورد سه مرد ناشناس که درست سر بزنگاه از مکان نامعلومی پیداشون شده بود و مردم این شهر رو به این حرکت واداشته بودن، سر زبونها افتاد که خیلی از خبرگزاریها رو به افتخارِ کشفِ دست داشتنِ «جامعهی اسلامیه»-بزرگترین گروهک تروریستی جنوب شرق آسیا-در این درگیریها نایل کرد. با این حال به قول خود مککارگو دورانِ «کار، کار ارتش جمهوریخواهه» بازیها سر اومده و اگه بخاطر هر اتفاق ناجوری قرار باشه پای گروههای سازماندهی شده رو وسط بکشیم، هرگز درک نخواهیم کرد که مردمی که احساس تنهایی بکنن، دست به خیلی حرکتها ممکنه بزنن.
سوال اصلی اینه: چرا توی مملکتی که روزنامهنگارها در حدی آزادن که میتونن مقالههاشون رو پر از فحشهای ناموسی به تک تک اعضای خاندان سلطنتی بکنن، باید اخبار تا این حد نافرم و ظاهراً جانبدارانه باشه؟ تا جایی که مسخرهترین مرگ دنیا، خفه شدن ۷۸ نفر آدم توی کامیونهای ارتش باید به اسم یه اشتباه فنی ماستمالی بشه اما وقتی مسلمونها یه معلم بودایی رو انقدر میزنن تا ضربه مغزی بشه، گزارش لحظه به لحظه از روزهایی که این زن توی کما گذرونده باید انقدر کامل باشه که وقتی بالاخره بعد از هشت ماه دست و پنجه نرم کردن با مرگ (به طرز حیرتآوری نزدیکیهای روز معلم) از دنیا میره، خبرگزاریهای سراسر دنیا داغترین خبرهاشون رو به مراسم تشییع جنازهی پرشورش توی روز معلم اختصاص میدن، همهی کلهگندهها از شماره یکهای اقتصادی و فرهنگی مملکت گرفته تا خود خانوادهی سلطنتی برای ادای احترام توی مراسم شرکت میکنن، نشان شجاعت رو به خونوادهش تقدیم میکنن و در یه حرکت تاریخی یه گلهی بزرگ از دختر مدرسهایهای مسلمون (که روسریهای سفیدشون بدجوری توی چشم دوربینها میاد) رو جلوی کاهنهای بودایی به صف میکنن تا به نشونهی عذرخواهی گل و روبان و از این جور خرت و پرتها با هم رد و بدل کنن؟ مککارگو دلایل زیر رو برای این مسئله عنوان میکنه:
۱. اغلب روزنامهنگارهای بانکوک بوداییان. تو این که حرفی نیست.
۲. اغلب روزنامههای محلی توی تایلند به عمل مقدس «ول معطلی» مشغولن. روزنامههای پایتخت تنها نهادهای خبریای هستن که ارزش اطلاعاتی دارن.
۳. از بین روزنامههای پایتخت هم عملاً دو تا روزنامهی اصلی هستن که بازار خبر رو در دست دارن.
۴. کارکنان این روزنامهها هم معمولاً به جای اینکه زحمت تکون خوردن رو به خودشون بدن، اخبارشون رو از Stringerهایی که توی نقاط مختلف کشور مشغول پرسه زدن هستن میخرن تا براشون ارزون دربیاد.
۵. مردم تایلند روزنامهخون نیستن یا بهتره بگیم ترجیح میدن پولشون رو خرج خرید روزنامه نکنن چون یه برنامهی تلویزیونی بسیار محبوب دولتی وجود داره که مجریش (که مککارگو حساسیت عصبی عجیبی به ادای اسمش نشون میداد) صبح به صبح اخبار همون دو تا روزنامهی کذایی رو برای ملت شهیدپرور بانکوک روخونی میکنه و در آن واحد به خوش و بش با پوسیکتی که به عنوان دستهگلِ معرکه بغلش نشوندن (و هر چند وقت یه بار هم عوضش میکنن تا پلاسیده نشه) میپردازه.
۶. طبیعیه که کارمندهای اون روزنامهها هم برای اینکه زندگیشون به باد نره مجبورن به چند طریق مردم رو پای دکهها بکشونن:
الف) طرف کسانی رو بگیرن که مردم بانکوک طرفشون رو میگیرن!
ب) به پیاز داغ مقالاتی که به نفع اونها که مردم بانکوک طرفشون رو میگیرن مینویسن! با مقادیری عکس مشمئز کننده و گزارشات جنایی بیافزایند.
که نتیجهش میشه یک شکاف عمیق بیاعتمادی و خصومت بین بوداییهای شمال و مسلمونهای جنوب. طوری که به گفتهی مککارگو خبرنگارهای بعضی خبرگزاریها عملاً توی لیست سیاهِ مسلمونهای جنوب قرار گرفته بودن و هر پیشنهاد مصاحبهای از طرف اونها با چک کردن کارت خبرنگاریشون رد میشد (قضیه برای خبرنگارهای شبکهی نظامی تایلند طوری جدی شد که مجبور شدن توی طراحی کارت خبرنگاریشون تغییراتی ایجاد کنن).
البته حرکتهایی هم برای رفع منازعه از طرف ژورنالیستهای تایلندی صورت گرفت که مهمترینش ایجاد خبرگزاری Issara یا INC بود که به سرپرستی یه روزنامهنگار کهنهکار تایلندی و به همکاری عدهی زیادی از Stringerهای جنوب از تاریخ ۲۵ آگوست ۲۰۰۵ توی شهر پاتان (یکی از شهرهای درگیر ناآرامی) مشغول به کار شد. با اینکه نمیشه تاثیر INC رو توی جلب اعتماد مردم جنوب انکار کرد، فعالیتهای این مرکز که با حمایت انجمن ژورنالیستهای تایلندی (TJA) تشکیل شده بود، خیلی خیلی کمتر از اونچه که انتظار میرفت تاثیرگذار بود. دلایلی که مککارگو برای این مسئله عنوان کرد اینها بود:
۱. INC هم مثل خیلی از موسسات مستقل دیگه برای چاپ روزنامهی مخصوص به خودش با کمبود بودجه مواجه بود و به همین دلیل تصمیم گرفت اخبار رو روی وب منتشر کنه و از روزنامهنگارها بخواد در صورت تمایل به صورت مجانی از مقالهها(یی که مسلماً جذابیت چندانی برای روزنامههای بانکوکی نداشتن) استفاده کنن. ضمناً اخبار به زبون تایلندی توی این وبسایت منتشر میشد که همین مسئله خیلی دایرهی مخاطبین اخبار INC رو کم میکرد؛ چون علاوه بر اینکه دسترسی مردم جنوب به اینترنت خیلی کم بود و روزنامهها هم استقبال چندانی از چاپ مقالات این چنینی نمیکردن، زبون اغلب مردمی هم که قرار بود مخاطب این اخبار باشن، یه نوع مالزیاییِ استحاله یافتهی عجیب بود که کوچکترین شباهتی به تایلندی نداشت.
۲. دومین مسئلهای که کار INC رو با مشکل مواجه میکرد، همین مسئلهی انتخاب مخاطب بود. اونطور که مککارگو میگفت، با دقیق شدن توی اخباری که INC منتشر میکرد میشد فهمید اعضای این مرکز دارن کاری شبیه روزنامهنگارهای پایتخت، منتها در جهت مخالف انجام میدن. بیشتر مقالاتی که روی وبسایت این مرکز چاپ میشد، داستانهایی از مسلمونهای دستهگلِ جنوبی بود که چطور دارن با شرایط سخت زندگی دست و پنجه نرم میکنن. به عقیدهی مککارگو peace journalism چیزی فراتر از فحاشی یا جانبداری یک طرفهست (که در بهترین حالت بخاطر وجههی قانونشکنانه یا مددکارانهای که به روزنامهنگار میده، ممکنه محبوبیت نسبیای بین یکی از طرفین درگیری براش به هم بزنه)، بلکه به چالش کشیدن رویدادها و تحلیل موشکافانهی علل درگیریهاست که به کنار گذاشتن اختلافها کمک میکنه و البته معمولاً هم برخلاف تصور عمومی خطر شدیدتری رو متوجه ژورنالیست جماعت میکنه.
۳. آخرین نکتهای که مککارگو بهش اشاره کرد، اتفاقی بود که بعد ازکودتای نوزده سپتامبر برای INC افتاد و خود کارگو میگفت هنوز نمیدونه باید به چشم تیرخلاص به تلاشهای صلحطلبانهی ژورنالیستی بهش نگاه کنه یا نه. قضیه اینجاست که بعد از اینکه ارتش تایلند تصمیم گرفت سلطهی «رسمی» خودش رو به اوضاع مملکت، «اسمی و رسمی» بکنه، سردبیر سابق INC با یه پیشنهاد نون و آب دار در کابینهی جدید مواجه شد که مدت کوتاهی بعد از قبول کردنش از INC اخراجش کردن. بعد از مدتی یه عدهی دیگه از خبرنگارهای INC با این بهانه که از اخبار INC زیادی بوی مجیزگویی برای دولت جدید به مشام میرسه، این خبرگزاری رور به مقصد مرکز خبری جدیدی به اسم Intellectual Deep South Watch ترک کردن و به رسم دیرینِ مسخرهبازیهای بعدِ کودتایی، همون ژورنالیست سابق و وزیر جدید رو هم به عنوان سردبیر سرویس خبری جدید انتخاب کردن. مککارگو میگفت هنوز برای تصمیم گیری در این زمینه که اشهد INC و حرکتهای ژورنالیستی مشابه کاملاً خوندهست یا نه کمی زوده؛ ولی خودش ترجیح میده اینطوری به قضیه نگاه کنه:
از این هم میشه درسهای خوبی گرفت.
پ.ن: وقت نشد لینکها رو درست کنم. از کلاس که برگردم این کارو میکنم.پ.ن۲: چند هفتهی پیش تو راه شهر بودم که تلویزیونِ اتوبوس تصویرِ –exولیعهدِ تایلند و زنش رو در حال خرید از مغازههای پاریس نشون میداد. طفلیها خیلی خوشحال به نظر میرسیدن.

