خواب بزرگ
یه مطلب در مورد مبارزه با اقتدارطلبی والدین نوشته که اگه ولوم تعصبات خانوادگی رو بیارین پایین خوندنش مفید خواهد بود. این مطلب بهانهای شد تا از چیزی حرف بزنم که خیلی وقت بود رو دلم مونده بود. بذارین اول یه سوال دوستانه بپرسم، آیا مقادیری همذاتپنداری انساندوستانه با والدینتون شما رو به این نتیجه میرسونه که
چنین حرکتی تبلیغ محض نمکنشناسیه؟ در این صورت بهتون توصیه میکنم هرگز بچهدار نشین.
متاسفانه فرهنگ کشاورزی با چند تا تغییر کوچولو توی ساختار خانواده و جایگزینی شعار «زایش بیشتر، محصول بهتر» با خزعبلاتی که در مورد چهارطرف تابوت میگن، هنوز توی این مملکت رواج داره. اگه چند وقت حرکات زوجی که انتظار نوزادشون (خصوصاً اولی) رو میکشن زیرنظر بگیرین، خیلی خوب متوجه منظورم میشین. تمام اون لبخندهای محبتآمیز معنیدار، جغجغهها و عروسکهای رنگی، کوچکترین تکونهای هشداردهندهی جنین که با جیغ و فریاد توی دفترهای خاطرات ثبت میشه و ضربدرهای بزرگی که روز موعود رو از روزهای دیگهی تقویم جدا میکنه، وقتی کنار خیالبافیهای آنچنانی زوج مربوطه در مورد اینکه بچهشون چه شکلی خواهد شد و چند وجبی خواهد بود و شاگرد اول کدوم کلاس خواهد شد و چی خواهد خوند و چکاره خواهد شد و کجا رو خواهد ترکوند و چطور همهجوره در خدمت والدینش خواهد بود قرار میگیره، بیشتر حکم بزکِ ناشیانهی عقاید عهد قجری (و چه بسا حجری) مادر و پدر رو پیدا میکنه؛ طوری که گاهی اوقات تمام این جنگولکبازیهای آنچنانی و سیسمونیبازیها و تغییر دکوراسیونها و آههای مادرانه و لبخندهای پدرانه، بیشتر از اینکه تداعی کنندهی محبت معقول و مسئولانه باشه، ناخودآگاه من رو یاد کوک کردن سازها برای مارش ورود اسرای جنگی میاندازه.
میدونم مسئلهی توقع نابجای والدین چیزی نیست که فقط به فرهنگ ما مربوط بشه ولی باید قبول کرد که عقاید فرهنگی و مذهبیمون بدجوری تشدیدش میکنه و باید اعتراف کنم تابحال با هیچ مکتبی برخورد نکردم که آنچنان محبت غریزی والدین به فرزندان رو بدیهی و خدشهناپذیر فرض کنه که قسمت اعظم آموزههای اخلاقیش رو به اهمیت قدردانی از والدین اختصاص بده. خیلی از این معلمین اخلاق متوجه نیستن با تشویق نسل جوون به تن دادن به خواستههای (بعضاً نامعقول) والدین، نه تنها خیلی وقتها جلوی رفرم سازندهی سنتها و عقاید رو میگیرن، بلکه خیلی راحت انرژیای رو که نسل جوون میتونست صرف تربیت بچههای خودش بکنه به سمت نسل قدیم منحرف میکنن و یه سیکل ناقصِ بینتیجه بوجود میآرن که بینصیبترین اعضاش بچههای محتاج به توجه خواهند بود. نتیجهی چنین حرکتی میشه یه جامعهی پوسیده که مادربزرگها و پدربزرگها (معمولاً از سالها قبل از مادربزرگ و پدربزرگ شدن) برای فرسودگی زودرس لحظهشماری میکنن، نوهها از توجهی که بهش نیاز دارن بینصیب میمونن و مادرها و پدرها سالها بدون اینکه درک درستی از اینکه چه گِلی باید به سرشون بمالن داشته باشن، دور خودشون میچرخن تا در نهایت هزینهای رو که صرف خونوادهی اولشون کردن، از همون بچههایی طلب کنن که کم و بیش این وسط مورد خیانت واقع شدن.
برای اینکه این چرخهی بیمار شکسته بشه، باید یه نسل کم و بیش با استقلال فکری فرزندانش کنار بیاد و بهشون اجازه بده به جای صرف هزینه برای جبران گذشته، روی تربیت نسل بعد تمرکز کنن؛ حتی اگه جامعه مجبور باشه هزینهش رو با شکافهای نسلی عمیق و برخوردهای شدید دو طرف بپردازه. (تصحیح میشود: بهتر بود میگفتم شاید این شکاف نسلی عمیقی که الان زندگی رو به کام خیلی از ماها زهرمار کرده، نشونهی چندان بدی هم نباشه.) متاسفانه خیلیها فکر میکنن اعطای استقلال به فرزندان یه معاملهی یه جانبهست و اگه چنین اتفاقی بیافته، باید حرمت از دست رفتهی والدین رو به عزا نشست. باید از این جور افراد پرسید تابحال چقدر به اون سر قضیه فکر کردن؟ استقلال بچهها از والدین، به معنی استقلال والدین از بچهها هم هست. تابحال توی غرغرهای جوونها در مورد بهانهگیریهای مادر و پدرشون چقدر جملاتی از قبیل «شده عینهو نینیکوچولوها» یا «مثل بچهها باهام لج میکنه» رو شنیدین؟ شخصاً برای مادر یا پدری که ترجیح میده کمرش رو جلوی بچهش راست نگه داره و بینیازیش رو بهش اثبات کنه، بیشتر احترام قایلم.
قضیه به همین سادگیه. کسی قرار نیست پیرمردها و پیرزنهای از کار افتاده رو به درخت ببنده تا کلاغها چشمشون رو از کاسه دربیارن. فقط کافیه یاد بگیریم نقشی که به عنوان والد توی جامعه بازی میکنیم، تعیینکنندهتر از نقشیه که به عنوان فرزند داریم (و شاید
اختیاریترین نقشمون).
توضیح: این رفیق جونز ما اصرار داره حرف حساب بزنیم. و همانا مسئله این است! بنده انصافاً کم آوردهام و فعلاً به جای هر گونه توجیه ترجیح میدم اعتراف کنم که در حال حاضر هر تلاشی برای ارائهی راهحل، محکوم به سقوط آزاد از یه سر پشتبوم خواهد بود. و میدونم که توی اینطور مسایل طبیعیترین راهحل با وجودی که توی مسیر زیادی به درو دیوار میخوره، معمولاً وقتی به نتیجه رسید، میشه قابل اعتمادترین راهحل.
پ.ن: دوستی داشتم که در آستانهی ازدواج متوجه شد به خاطر مشکل رحمش ممکنه هرگز بچهدار نشه. یکی دو سال بعد که مشکلش برطرف شد، گفت از اینکه حالا میتونه با دید بهتری تصمیم به بچهدار شدن بگیره خوشحاله، چون خیلی از اطرافیانش تمام این مدت سعی کردن بهش یادآوری کنن مادر بودن چه مسئولیت کمرشکن و پردردسریه، و چقدر حوصله، مطالعه و برنامهریزی میخواد و اینکه بچهها همیشه اون آدم کوچولوهای تپل مپل شیرین نیستن که با لبخندهای معنیدار از روی شونهی مادرها دلبری میکنن و اینکه چقدر باید خوشحال باشه که از چنین نعمتی محرومه. گاهی که به این مسئله فکر میکنم، به خودم میگم اگه به جای این همه سلاح کشتار جمعی یه بمب نازایی موقت تولید شده بود، دنیا چه جای بهتری میشد!
پ.ن۲: اینم راه حل من! :))